هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
477
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
از عزيزان ، كف زنيد * سنج و ناى و دف زنيد بعد از خواندن اين اشعار ، « آقا » نصايح مشفقانه مىكرد و باهم صحبت مىكرديم . بعد از ظهر ، سوار شده ، به سمت « كوك كمند » رفتيم . چند كبك شكار كرديم . دو خوك قابان درآمد ، برگشتيم . در آن بين ، اسب ، « آقا » را بر زمين زد [ و ] ميان رودخانه افتاد . نزديك منزل ، يك « قابان » بزرگ پيدا شد . من از ترس گلوله ، به گوشه كنار مىرفتم . و از هر طرف گلوله مىآمد . قاضيان به قابان حمله آوردند . قبان مزبور برگشته ، به يك حمله همه را از پيش برداشت [ و ] به جنگل رفت . آمور توله من از جنگل بيرون آورد . روبه جانب « سركار خداوندگارى » آورد . شمشير به دست ايستادند . همينكه نزديك شد ، گريختند [ و ] به زير اسب رفتند . خدا رحم كرد . خود را روى اسب نگاه داشت . گلوله انداختند ، نخورد . كس ديگر گلوله انداخت ، نخورد . قبان به او حمله كرده ، گريخت . اسب او افتاد [ و ] لنگهاى او به هوا رفت . ميان گل غلتيد [ و ] آخر الامر كشته شد . و تولهء مرا زخمدار كرده بود . قوش من گرسنه بود . به « فرخ خان » گفتم [ كه ] گوشت براى قوش من بدهد . بعد از آن غروب شد . « سركار نايب السلطنه » آمد [ و ] به شام رفتيم . از هر طرف صحبت شد . مز [ ه ] ها افتاد [ و ] چيزها شد . تا 3 ساعت [ و ] نيم نشستيم . صداى « ملا كريم » از قهوهخانه آمد . برخاسته « 1 » ، به منزل خود برگشتيم و مشغول خواب شديم . صبح ، قدغن شد كه هيچكس پيش نرود و سوار در بين راه گذاشته ، كه هيچكس را نگذارد پيش برود . كبكها ، در ميان ده به آرام ماندند . قوش مرا « تقى بك قوشچى » آورد . « نواب بهمن ميرزا » ، شب در خواب شكار « خوك » ديده بود . عجب صداها مىكرد و در خواب مىگفت : « توتون باسون ورون قويمون گتدى » . هرچه اصرار كرد ننويسم . لا رطب و لا يابس ، الا فى اليل . برف مىباريد و هوا زهر مىريخت . آنقدر « كبك » در ميان درّه بود ، [ كه ] حتّى « آقا » هم يكى زد . چنانكه « فردوسى » گفته است .
--> ( 1 ) . در اصل : برخواسته